تبليغاتX
کلبه درویشی

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

سلام بر دوستای گلم....

خوبین ان شالله...

این کوچیک ترین  و بزرگترین و مهم ترین آپمه.........

هفته آینده اگه خدا بخاد می خایم بریم خاستگاری....

ببخشید که دیر میام .. حق بدین دیگه ..

 

... در این مکان مراسم بزمی برگذار خواهد شد... وسیله ایاب زهاب فراهم می باشد...

.

نوشته شده توسط جواد اسماعیلی در 21:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم مهر 1387

از طرف همون دوست گلمون........

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت حیرانیم را حس نکرد
در میان آشنایان هیچ کس
غربت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
دیده ی بارانیم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد

 

کامنتاشم خوش باید جواب بده براتون همینجا تو وب میزارم....

 قول دادم که کم بنویسم    ((ربا ))  هیچ وقت خدا دوست نداره از بنده هاش کسی بیشتر چیزی بگیره....   نقطه مقابل قرض الحسنه . ماشاا.. تو کشورما هم به عنوان عضو رسمی و اصلی تشریف دارن .(بانکها) باز برا دوستای خارج از کشورمون باعث خجالتشون شدیم. 

جنگ با خدا ... بابا این خدا چقد طرف آدمهاست. ....آخه آدمها از مالی که از خودشون نیست دارن در برگشتش صاحب نشونمی دن خودشونو...    نداشتن احساس مالکیت خیلی در روابط انسانها موثره. دی گه غرور و تکبر بزرگتر دیدن آدمها و کوچیکی بزرگی های نابجا خط می خوره.(قول دادم..))

......موضوع دفعه دیگه .. عشق واقعی ـ زندگی واقعی ـچشم واقعی...

 

 

نوشته شده توسط جواد اسماعیلی در 23:36 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم مهر 1387

 

به نام سمیع و بصیر..

جواب به یه رهگذری که همین طوری به وب ما تشریف آوردن و با آمدنشون بوی عطرشون رو ندیده نمی شه گرفت:

سلام مطمئنم که تنها نیومدی آخه با چشمای خودت نمی تونی ببینی که بخونی. پس دوتا سلام. اتفاقا خاننده های این وب با چشم سرشون نمی خونن... کار ندارم چرت و پرتای من آدمو گیج می کنه ولی افتخاری که دارم.داشتن دوستای خیلی گلیه که یکی اش هم شمایین. .........//////....... آره خوشبختانه نابیناین.... / این دفعه به خدا کم می نویسم که روت بشه به دوست عزیزت بگین تا آخرشو بخونه..../ مادرتون خوب بهتون تایپ یاد دادن .. خداییش دوستام از غلط املایی و نگارشم رسشون در اومده هیچی هم نمی گن. خیلی خوب نوشتین .... قول بده حتما میای منم قول میدم که هر سری از چند تا خط بیشتر ننویسم .........(تا حالا نتونستم ... همه شاهدن.... ولی قول می دم....) نکته های قشگتونو  برا دوستای گلم بزارم .. خوبه؟!!!!! منتظرم...

//

نوشته شده توسط جواد اسماعیلی در 22:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم مهر 1387

سلام....

.... دفعه پیش زیاد شد باز .. فرار کردم که گیرم نیارین.... تو ماه رمضونی برا خودم اونقد کار درست می کنم که افطار برسم خونه. تا گشنم نشه ... بهمین خاطر وب هم نمی تونم درست بیام.... امسال ماه رمضون برام خیلی باحال بود . همیشه حتی از بچگی ماه رمضون یک رنگ خاصی داشت./(فکرتون جای خوب نباشه..) اینجوری بود / ای بابا .. همه همش خوابن, هیچ کس حوصله نداره, دهن همه بو می ده ,زود می خوابن و دیر پا می شن, همه شل و ولن, ... ولی خداییش امسال برام فرق کرده ... //////// <> می شه گفت شبیه .. یه رنگ روشن شبیه شیشه داشت ... همه صبرشونو به رخ هم می کشیدن ... با وجود خشک سالی خفنی که تو شهر ما بود لطف آدما بیشتر شده . خیلی چیزایی که فک می کردم جالب نیست معلوم شد برا خیلی ها عادی و همیشگی بوده و هست. ...

راستش دیشب با دیدن ماه دلم نیود حرفاشو اینجا ننویسم....

اوایل ماه رمضون بود که با لب خندش همه رو دعوت کرده بود .... (آخ یه ملت و برا دیدنش کجا ها که نبرده بود) جوری می خندید که از شادیش فقط لبهاش پیدا بود و بس..(شکل ماه روزای اول..) بعد که به وسط های ماه رسید دیگه کم کم خنده جاشو می داشت با بقض عوض می کرد و لبهاش حالت قنچه گرفته بود ... بازم زیاد ناراحت نبود یه جورایی دلگیر بود (نزدیک شبای قدر..) وای ولی این آخریا دیگه نمی شه تو چشماش نگاه کنی ..... به ظاهر داره مثل روز اول می خنده . ولی مثل اون پیر مردای مهربونیه که با کلی درد ... و با این حساب که دیگه رفتنی هستن روی لب شون لب خند و به زور نگه داشتن نگه داشته .... آره داره بد جور می خنده....> ..

با چشمانی پر اشک و لبی خندان و دلی پر از امید - خدا حافظ رمضان / خدا حافظ ماه الگو برای همه ماه هاااااااااا / خدا حافظ شبهایی که به بهانه ات همه دور هم جمع می شدن /خدا حافظ شبهایی که تا صبح معلوم نبود کی بخشیده شده کی نه!!.... / خدا حافظ به اون شبهایی که بر عکس شبهای دیگه فقط این شب ها رو سیر می خوابن../ خدا حافظ شبهایی که با قسم به هر ساعتت خیلی ها با هم آشتی می کردن / خدا حافظ ساعتهایی که انتظار رو تو آدم به جوش می آورد / خدا حافظ دقیقه هایی که یتیم ها و ندارهاااااا یه خورده مهم می شدن / خدا حافظ ثانیه هایی که همدیگه رو به بهانه هایی می بخشیدیم و همدیگه رو دوست می داشتیم / خدا حافظ و سلام به لحظه لحظه هایی که خدا جون دوستم داشتی و به من هم اجازه می دادی دوستت داشته باشم.....

نمی دونم غیر ماه رمضون هم می تونم با وجود بودن چیزی ..... نخورم...... با و جود چیزی ....... انجامش ندم.......با وجود موقعیتی .....نگم ؟!؟!؟!؟!

پی نوشت : الان اگه آقا رسول راننده بود ماه رمضون هم تموم نمی شد . صلواااااااااااااااااااااتتتتتتتتتتتتتتت...(این آقا رسول از دو آپ پیش تو وب ما مثل اینکه موندگار شد....)

اصلن اگه بهش می گفتیم شاید کلی از روز ها رو هم برامون دنده عقب میومد...برا سلامتیش...

راستی دقت کردین چه کم نوشتم...

راستی چنتا پی نوشت به آپ قبلی اضافه کردم...

نوشته شده توسط جواد اسماعیلی در 17:24 |  لینک ثابت   •